حدیث

اردیبهشت ماه بود که توفیق تشرف به محضر آقا علی بن موسی الرضا.ع. را پیدا کردیم. مثل همیشه به یاد تمام اردوهای دانشجوئی و تمام خاطره های بی نظیر آن بودم و دعاگوی دوستان حق دار! یک روز که از حرم برمی گشتیم، کنار درب خروجی حرم یک حدیث از حضرت رسول.ص. دیدم که بسیار تکان دهنده و عبرت آموز بود. گمان میکنم اگر این حدیث را بنویسیم و جائی بگذاریم که هرروز صبح موجبات تذکر را فراهم آورد، باب تازه ای از خودسازی(آدم شدن) را بروی خود گشوده ایم. حضرت فرموده اند :

" بیشترین گناه مردم بخاطر پرحرفی درباره اموری است که به آنان مربوط نیست". نهج الفصاحه. حدیث 314

 

حتما این روز ها سری به نمایشگاه کتاب تهران زدید و با انبوه جمعیت مواجه شدید . نمایشگاه امسال با حضور برخی از انتشاراتی که سال گذشته جوازشرکت در نمایشگاه را نداشتند بر پا شد وبرخی از انتشارات از روز جمعه اجازه شرکت در نمایشگاه را پیدا کرده بودند و مشکلاتی از این قبیل مانند جواز برخی کتابها که چند روز اجازه حضور داشتند و برخی از آنها نتوانستند تا پایان نمایشگاه آنرا همراهی کنند.

از میان این همه مسائل بیشترین موضوعی که مرا به فکر واداشت نامه هایی بود که توسط کودکان خیابانی نوشته شده بود و به صورت مجموعه کتاب ارائه شده بود . نامه هایی که سراسر وحشت و آرزو بود و انسان را به عمق فاجعه می برد و نقاشی های کودکانه که در آن جز ترس و وحشت و چیز دیگری یافت نمیشد.

نامه ای از عاطفه کودک ده ساله کلاس اول دبستان را با هم می خوانیم :

من از سوسک می ترسم . از مورچه می ترسم . چون می آیند روی دستمان را گاز می گیرند. از آدمها می ترسم آدمهایی که دزدی می کنند دست آدم را می گیرند و می کشند و می برند آدم را می اندازند توی کیسه می برند بعضی موقعها هم دزدی می کنند . بعضی ها هروئین می کشند معتادند بچه ها را می دزدند و می برند.وقتی می خواستم برم دستشو یی یک صدایی راشنیدم مامانمآمد دست من راگرفت وبرد خونه بخواباند بخاطر همین مامانم من رامی برددستشویی .دستشویی سوسک زیاد است من از دستشویی می ترسم.

باز کن پنجره را

بازکن پنجره ها را که نسیم

روز میلاد اقاقی هارا چشن میگیرد

و بهار روی هر شاخه کنارهر برگ

شمع روشن کرده است

کوچه یکباره آواز شده است

و درخت گیلاس

هدیه جشن اقاقی ها را

گل به دامن کرده است

حالیا، معجزه ی باران را باورکن

و سخاوت را در چشم چمنزار ببین

و محبت را درروح نسیم

که دراین کوچه ی تنگ

با همین دست تهی

روز میلاد اقاقی هاراجشن میگیرد

سال نو مبارک

در واپسین روزهای سال شهر نفس های خود را می کشد و انسانها مانند موجی در تلاطمند و با امید به فردایی روشن آخرین روزهای سال را سپری می کنند و در انتظار تولدی دوباره اند. مرگ در ازای تولد . در واقع سال وماه نمی میرند بلکه به تاریخ می پیوندند . و این ما هستیم که پوست می اندازیم و نو می شویم .  سال نو را به همه شما تبرک می گوییم و امیدوارم در هر جایی که هستید بهاری باشید . 

سیمین دانشور

 

رفــــــت!

پر کشیـد!

روحش طاقت این دنیا را نـــداشتـــ !

دنـیا برایـش قفــس بود....

قفسی تنـگ..!!

سـردش استــــ !!!

امشب مهمــان خــاک ســــرد اسـت!!!

پـــرواز کرد!!

خوشـا بهـ حــالشـــ....

 

مدیریت یا ؟؟؟

چند روز پیش یکی از دوستانم تماس گرفت و با عجله گفت : بزن شبکه ۳ بعدا صحبت می کنیم ...

شبکه ۳ :" بحث راجع به مدیریت درآمدها در آخر سال " . مهمان برنامه دارای دکتری مدیریت اقتصاد ..

خلاصه بحث و راه کارها : ۱- آقایان بدانند که همسرانشان نباید به هیچ عنوان از پس انداز شان مطلع گردند. ۲- به آنها نگوییدپول نداریم ولی نفهمند چقدر پول دارید ....و دعای پایانی :" خدا یاهیچ بنده ای را شرمنده زن و فرزندت قرار مده." آمین .

حال چند پرسش : آیا دروغ کار پسندیده ای است؟ آیا با این روش می توان اقتصاد خانواده را مدیریت کرد؟آیا  در این دیدگاه نگاه به زنان جز موجودی مصرف کننده ی صرف که دستخوش تحریک بازارند و از خود هیچ تعقلی ندارند نیستند؟ و آیا این سخنان حاکی از نوعی گفتمان ارزشی نیست که بازتولید آن آثاری مخربتر از خود به جای خواهد گذاشت؟

جدایی

فیلم جدایی نادر از سیمین دارای داستان ساده ای است. اما چيزی که تماشاچي غير ايرانی را مجذوب اين فيلم می‌کند عناصر ایرانی موجود در اين فيلم است که شاید خود اصغر فرهادی هم در بارة آن‌ها آگاهانه تصميم نگرفته است، بلکه شم هنريش زمينه را برای طرح آن‌ها در فيلمش فراهم کرده است. شايد هم آگاه بوده است، نمی دانم. داستان فيلم حول چند سوء تفاهم می‌گردد. سمين و نادر با هم گفتگو نمی‌کنند، بلکه فقط سر مسائل کاملاً قابل بحث دعوا می‌کنند. پولی از داخل صندوقی بدون هيج نظر قبلی برداشته می‌شود، و اهميـت چندانی برداشته شدن اين پول برای شوهر ندارد، اما تمام فجايعی که داستان اصلی فيلم را می‌سازند، حول اين رخداد کم اهميت می‌چرخند. همه به هم دروغ می‌گويند. اين در حالی است که دروغ مصلحت تلقی می‌شود. فرهادی ما را عريان در برابر چشم جهانيان قرار داد: خوب و بد.

اگر بخواهيم اين فيلم را از نگاه جامعه‌شناختی بررسی کنيم، داستان اين فيلم مصداق بارز زندگی شخصی و تاريخی ایرانيان حداقل در صد سال گذاشته است. ایرانيان نمی‌توانند با يکديگر گفتگو کنند. عامل تعيين‌کنندة رابطه آن‌ها در دورن خانواده و جامعه خشونت و قدرت است. يکی از عوامل اصلی تعيين‌کنندة رابطة آن‌ها با يکديگر سوء تفاهم‌های کاملاً پيش پا افتاده است. اين گونه سوء تفاهم‌های پيش پاافتاده عواقب وحشتناکی را برای زندگی شخصی افراد، جامعه و کشور داشته است. در ضمن ایرانيان افرادی با احساس و حساسی هستند. اعتماد به نفس بسيار پائين دارند. به همين دليل پرخاشگر هستند و سريع زخمی و جريحه دار می‌شوند. در ضمن مردمی مغرور هستند و گاهی غرور آن‌ها تا سطح خود فريبی پيش می‌رود. اين ها و نکات بسيار ديگری را می توان در اين فيلم دید.

برگرفته از http://keramatollahrasekh.blogfa.com/post-277.aspx

مشقاتو تمیز بنویس !!

معلم عصبی دفتر رو روی میز كوبید و داد زد: سارا ...
دخترك خودش رو جمع و جور كرد، سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم كشید و با صدای لرزان گفت : بله خانوم؟
معلم كه از عصبانیت شقیقه هاش می زد، تو چشمای سیاه و مظلوم دخترك خیره شد و داد زد:
چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نكن ؟ هـــا؟! فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت كنم!
دخترك چونه ی لرزونش رو جمع كرد... بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت:

خانوم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق می دن...
اونوقت می شه مامانم رو بستری كنیم كه دیگه از گلوش خون نیاد... اونوقت می شه برای خواهرم شیر خشك بخریم كه شب تا صبح گریه نكنه... اونوقت... اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره كه من دفترهای داداشم رو پاك نكنم و توش بنویسم... اونوقت قول می دم مشقامو ...

معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشین سارا ...
و كاسه اشك چشمش روی گونه خالی شد . . .

زندگی

وقتی وارد جامعه ای می شوی و به آدمهای اطراف خودت نگاه می کنی کافیست کمی دقت کنی تا بفهمی که بیشتر آدمها دچارند. هر کس درگیر چیزیست .یکی درگیرپست و مقام یکی درگیرمشغله روزمره گی و دیگری دچار عادت و ...  .وقتی خوب نگاه می کنی می بینی برخی ازآنان دنیا را بسان نرده بانی می بینند که فکر می کننداگر نرده بان را از زیر پای دیگران بکشند حتما خود به بالای آن خواهند رسید وبه دیگران چون قطره ای ناچیز از آن بالا می نگرندو فخر می فروشند و وجودو هویت و رسالت خودشان را فراموش می کنند . برخی دیگر نردبان را می گیرند اما برای بالا رفتن دیگران و باز دیگران فراموش می کنند که چه کسی نردبان را برایشان گرفته است . اما برخی دیگر جمعی می  شوند وبا هم  از نردبان بالا می روند در اینجا همه نشانه هایی از انسانیت دارند و غرور و حسادت جایی در اینجا ندارد. در اینجا گذشت هست و عشق هست و ایمان هست . در اینجا هدف چیز دیگریست . هدف همان انسانیت است . دیگر در اینجا داشتن پست و مقام و عنوان فخر ندارد . و ملاک همان انسانیت است ....

دی شیخ با چراغ همی‌گشت گرد شهر                  کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست
گفتند یافت می‌نشود جسته‌ایم ما                        گفت آنک یافت می‌نشود آنم آرزوست

مرگ انسانیت

 

از همان روزی که دست حضرت قابیل
گشت آلوده به خون حضرت هابیل
از همان روزی که فرزندان آدم 
صدر پیغام آوران حضرت باری تعالی
زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید
آدمیت مرد 
گرچه آدم زنده بود

از همان روزی که یوسف را برادر ها به چاه انداختند
از همان روزی که با شلاق و خون دیواره چین را ساختند
آدمیت مرده بود

بعد دنیا هی پر از آدم شد واین آسیاب گشت و گشت
قرن ها از مرگ آدم هم گذشت 
ای دریغ ، آدمیت برنگشت

قرن ما 
روزگار مرگ انسانیت است
سینه دنیا زخوبی ها تهی است
صحبت ازآزادگی پاکی مروت ابلهی است
صحبت از موسا و عیسا و محمد نابجاست
قرن موسی چنبه ها است

ادامه نوشته

همز و لمز !

چند روز پیش یکی از دوستان در یک جمع دوستانه، مطالب مختصری در مورد سورۀ مبارکۀ همزه بیان کردند که برایم بسیار جالب و بلکه تکان­دهنده بود. حیفم آمد که آن را برای شما بازگو نکنم. اصل صحبت­های ایشان مربوط می­شد به اینکه واژۀ "ویل" در مورد چه گناهانی بکار می­رود؛  "همز" و "لمز" به معنای "عیب جوئی" و "مسخره­ کردن" چه مصادیقی دارند؛ چه آثاری در وجود انسان بجا می­گذارند؛ برای پیش­گیری از تأثیر رفتار کسانی که همز و لمز می­کنند، چه راه­کارهائی وجود دارد؟! و ...

ادامه نوشته