حتما این روز ها سری به نمایشگاه کتاب تهران زدید و با انبوه جمعیت مواجه شدید . نمایشگاه امسال با حضور برخی از انتشاراتی که سال گذشته جوازشرکت در نمایشگاه را نداشتند بر پا شد وبرخی از انتشارات از روز جمعه اجازه شرکت در نمایشگاه را پیدا کرده بودند و مشکلاتی از این قبیل مانند جواز برخی کتابها که چند روز اجازه حضور داشتند و برخی از آنها نتوانستند تا پایان نمایشگاه آنرا همراهی کنند.
از میان این همه مسائل بیشترین موضوعی که مرا به فکر واداشت نامه هایی بود که توسط کودکان خیابانی نوشته شده بود و به صورت مجموعه کتاب ارائه شده بود . نامه هایی که سراسر وحشت و آرزو بود و انسان را به عمق فاجعه می برد و نقاشی های کودکانه که در آن جز ترس و وحشت و چیز دیگری یافت نمیشد.
نامه ای از عاطفه کودک ده ساله کلاس اول دبستان را با هم می خوانیم :
من از سوسک می ترسم . از مورچه می ترسم . چون می آیند روی دستمان را گاز می گیرند. از آدمها می ترسم آدمهایی که دزدی می کنند دست آدم را می گیرند و می کشند و می برند آدم را می اندازند توی کیسه می برند بعضی موقعها هم دزدی می کنند . بعضی ها هروئین می کشند معتادند بچه ها را می دزدند و می برند.وقتی می خواستم برم دستشو یی یک صدایی راشنیدم مامانمآمد دست من راگرفت وبرد خونه بخواباند بخاطر همین مامانم من رامی برددستشویی .دستشویی سوسک زیاد است من از دستشویی می ترسم.