استعمار فرهنگی رامی توان اجبار یک جامعه از سوی جا معه ای دیگر برای پذیرش تمدن , ایدئولوری ها و فرهنگ دانست .دولتها ی استعمارگر در قالب سیاستهای فرهنگی حساب شده می کوشند معیارها و اصول مورد پذیرش جامعه خود را در جامعه ای دیگر اجرا کنند تا استیلای فکری خود را بر آن جامعه تسهیل سازند . اگر مردم یک جامعه پذیرای ارزشهای فرهنگی جامعه دیگر باشند بی گمان در برابر نفوذ سیاسی و اقتصادی آن جامعه ایستادگی نمی کنند . قدرتهای استعماری از هر وسیله ای برای سلطه دراز مدت خود بهره می برند به گو نه ای که ممکن است فرهنگ اصیل جامعه زیر سلطه نابود شود ونتواند به عنوان یک امکان و راه حل , ابراز وجود کند و بر گزیده شود.از آنجا که زبان وسیله ای اساسی برای بیان یک فرهنگ و حقایق بدیهی و اصیل آن است استمار فرهنگی همواره از آن به عنوان سلاح اصلی استفاده می کرده است.استعمار گر می کوشیدند از طریق مبلغان مذهبی خود , این کشور های استعمار زده را تغییر دهند. آنها بر ابن باور بودند که مسئولیت متمدن ساختن مردم استعمارزده را به عهده دارندوباید بکو شند آنها را از این وضعیت خارج سازند.جامعه استعمار زده با نوعی بحران فرهنگی روبرو می شود ودر یافتن هویت خود تردید می کند و رفته رفته گذشته خود را نیز از دست می دهد , همان گذشته ای که استعمار گر هرگز به رسمیت نشناخته است, زیرا او بومیان را فاقد اصل و نسب می پندارد. از سوی دیگر استعمارزده ممکن است به شدت از استعمار گر متنفر شود وتما می مسائل خود را به او نسبت دهد و به جای حل مشکلات اساسی خود به تئوری توطئه دلگرم باشد. بنا بر این , مشاهده می شود که استعمار با تحمیل تمدن خود بر کشور استعمار زده او را به مرحله " بیگانگی از خویش" می رساند و از این طریق , امکان هر گونه تحول داخلی را از میان بر می دارد.

 منبع:
کتاب پویایی فرهنگ و تمدن اسلام ایران