عاشورا در فکه!
سخت ترین لحـظه ها برای من، لحظه هائی است که موج موج فکر و حرف و حادثه به ذهنـم هجوم می آورد. نمیـدانم جملاتی را که مثل عبور تند یک پرستو از آسمان نگاهم می گذرند، چگونه مهار کنم. صحنه ها برایم حرف می زنند و من با صحنه ها نجوا می کنم. برای کسی که نمی دانم روبرویم نشسته یا در درونم، دیده ها را تعریف میکنم. پرم از اتفاق.
خیمه های کوچک و بزرگ. سفید و سیاه. پرچم های سبز و سرخ. باد سرد بیابان. زائران مشتاق. پاهای برهنه. چشم های منتظر. کودکانی که با خاک بازی می کنند و از تمام حادثه های گذشته و آینده بی خبرند. کودکانی با پای برهنه، اینجا، در ظهر خنک عاشورا !
حس تلخی درونم را می فشرد که بلاتلیفم کرده بود. وقتی در آستانه زیبای ورودی فکه کفشها را درآوردیم، پسر کوچکم نگاهی کرد. خواست که با ما همراهی کند. گفت کفش هایش را دربیاوریم ولی اجازه ندادم. ابتدای مسیر فکه خاکها نرم نبود. پر سنگریزه بود. پای کوچکش طاقت سنگریزه ها را نداشت. پاهای کوچک پسرم! در آغوشش گرفتم که نه پابرهنه باشد نه از امر عاشقانه «فخلع» سرکشی کرده باشم. روی خاک های نرم گذاشتم که پابرهنه باشد و بدود. پاهای کوچک پسرم! پاهای کوچک پسـرم!. حس تلخی درونم را می فشرد که بلاتلیفم کرده بود. نمـیدانم چه کسی برای اولین بار در کدام مناجات گفته بود :«بابی انت و امی». اما هر که بود می دانست که نباید بگوید :«بابنی انت و اختی. پسر و دخترم به فدایت!». امان از دل زینب! امان از دل زینب! امان از دل زینب! ... امان از دل رباب! امان از دل مادر!
هر چند که جان و روح و روان عالم به فدای خاک پای هرکدام شان. ولی من حقیر درگیر کجا و این خاک جانفشان فکه؟!. بارها و بارها باید و سالها و سالها که عاشورا بیاید و من اینجا بیایم و این خاک بر چشم و صورت و وجودم بنشیند تا شاید از این قیدها و حقارتها برهم. تا بتوانم کودکم یا کودکانم را برای جانفشانی و فداشدن آماده کنم. تا بتوانم عاشقیم را برمادریم رجحان دهم. تا بتوانم یک مادر شهید باشم. یک مادر شهید!