تسلیت ...
در خلوت دلتنگی هایم، آرزو می کنم: " کاش یکی از هم کلاسی هایم پدر شود یا مادر. کاش نوبت دفاع دوستان مان بشود و فصل درو کردن نمره های خوب. کاش هر چه زودتر صندوق دریافت گوشی هایمان پر شود از پیامک خبرهای خوب..." . ولی گریزی نیست. به قول معروف " زندگی اصول خودش را دارد". اصولی تعیین شده و ناگزیر. سنت هائی که بخواهی یا نخواهی، بپذیری یا نپذیری، هستند و ناچاری به آنها تن بدهی. همانطور که آسانی هست، سختی هست و همانطور که زندگی هست، مرگ هم هست.
آدمها خیلی متفاوتند. آنقدر متفاوت که هر چقدر دنیا دیده و آدم دیده باشی، باز هم کسی پیدا می شود که رفتارش یا مشی و مرامش غافلگیرت کند. نمی گویم غافلگیر شدم ولی جور خاصی دلم گرفت هر دو باری که شنیدم یکی از همکلاسی هایم داغدار رحلت مادرش شده ولی با صبوری و آرامش نخواسته ما را در غم خود شریک کند! یک بار وقتی در آستانه نوروز 88 ، آقای منصوریان داغدار شدند و یکبار وقتی پس از آخرین امتحانات دانشجوئیمان خانم اشرف جو به اندوه مادر نشستند و هر بار ما دیر فهمیدیم و دور بودیم.
باز تنها کاری که می توانیم بکنیم تسلیت است و مهم تر از آن یک خاطره همیشگی برای دعا و استغفار در لحظه های توسل مان. کاش اینها آخرین تسلیت ها باشد و کاش در آستانه بارش خوش خبری ها نشسته باشیم ...